غروب كه برگشتيم خواهر دوستم عاشق دوست ديگرم بود و خواهر من عاشق هيچ
كدام نبود و دوستم عاشق خواهرم بود و دوست ديگرم عاشق خواهر ديگرم بود و
خواهر او كه پهلوي من نشسته بود ديگر سوگند ياد كرده بود كه عاشق نشود اما
مي نماياند كه دلش مي خواهد دوست ديگرم عاشقش شود او كه پهلوي من نشسته
بود و اكنون در برگشتن باز پهلوي من نشسته بود خاموش بود همچنان خاموش بود
وتنها كسي بود كه نگفته بود و ندانسته بودند عاشق كيست و من اكنون عاشق
او شده بودم و هيچ يك از ما بيش از سيزده سال نداشت...
ابراهيم گلستان
"عشق سال هاي سبز"











