بازم طبق معمول چشم به راهم.
معلوم نیست کجاست.ازش خیلی وقته که بی خبرم.
نگاهم همیشه به ساعته.نکنه بیاد و بره؟واااای فکر کردنشم واسم سخته.
عادت کرده بودم به نبودنش.دیر دیر می دیدمش.زیادم حرف نمی زد البته.اما همینش دلمو گرم می کرد.
میشه اسمش رو گذاشت تنها دلخوشی.
اما الآن نگرانم.دلشوره داره من رو می کشه.کاش می شد تحمل کرد.ولی آخه آدم کلافه میشه.
فعلآ که بازم چشم به راهم.که بیاد و باز به بی خیالیاش لبخند بزنم و بهش بگم:هنوزم دوستت دارم.









