که کاش براي آخرين بار هم نباشد
تو را براي اولين بار ديدم
تجسم ذهني تو را
به واقعيت اگر نزديک بود يا نه
هر چه که بود
او براي من تو بودي
و من براي اولين بار ديدم
تجسم ذهني تو را

تو را ديدمت،لمست کردم،بوييدمت
گويي انگار با تو زندگي کردم
گونه هاي خوش تراشت
را ميان دو دست نوازش کردم
به چشمان درشت آهو وارت
نگريستم
انعکاس چهره ي خودم را در آن دو گوي نمناک و لرزان ديدم
ديوانه بودم و خود را ديوانه تر ديدم
دور چشمان آرامش رنگت گشتم
ستاره هاي شب چشمانت را شمردم
هنوز خاطره ي طواف چشمان نازت را نازنينم
چون سايه روشني در ذهن تداعي مي کنم
ديوانه بودم و خود را ديوانه تر مي کنم
چه شيرين بود لحظه هاي با تو بودن
مثل گذشته باز شب ها به اين اميد سر بر بالين مي نهم
که با تو باشم
دست در دستان گرم تو باشم
لطافت گرماي تنت،روح بخش شب هاي سرد زمستاني ام باشد
نبودي اما به خدا قسم که چشمانت بودند
کاش باز هم تکرار شود
بودن من
رؤياي تو
بودن ما
ديدار من با تو
حضوري بي حضور از تو
و بودني که با عطرش شب هاي مرا معطر کرد
پسر خاک







