من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه انديشه ام انديشه ي فرداست
وجودم از تمناي تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب و بيدار است
هوا آرام،شب خاموش
راه آسمان ها باز
خيالم چون كبوتر هاي وحشي
مي كند پرواز
رود آنجا كه مي بافند
كولي هاي جادوگر گيسوي شب را
همان جا ها كه شب ها در رواق كهكشان ها
عود مي سوزد
همين فرداي افسون ريز رويايي
همين فردا كه راه خواب من بسته است
همين فردا كه ما را روز ديدار است
همين فردا كه ما را روز آغوش و نازش هاست
به هر سو چشم من رو مي كند فرداست
من آنجا چشم در راه تو ام ناگاه
تو را از دور مي بينم كه مي آيي
به هر سو چشم من رو مي كند فرداست
تو را از دور مي بينم كه مي آيي
تو را از دور مي بينم كه مي خندي
تو را از دور مي بينم که مي خندي و مي آيي
تو را در بازوان خويش خواهم ديد
سرشك اشتياقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تبسم هاي شيرين تو را با بوسه خواهم چيد
وگر بختم كند ياري
به آغوش تو اي افسونگر دهر
خواهم مرد
...
ولي افسوس...افسوس...هي افسوس
آب اگر چه بی صدا ترین ترانه بود
تشنگی ولی بهانه بود
من به خواب های کوچک تو اعتماد داشتم
چشم های عاشق تو را به یاد داشتم
می وزید عطر سیب
سمت خواب های ساده و نجیب
من به جستجوی تو
در هوای عطر و موی تو
رفت و آمد کبود گاهواره ها
زیر چتر روشن ستاره ها
تا هنوز عاشقم
تاهنوز صبر می کنم
ابر می رسد باد مویه می کند
چکه چکه از گلوی ناودان
یاس تازه می دمد
تا هنوز تشنه ام
تا هنوز تشنگی بهانه است
آب بی صدا ترین ترانه است
تا هنوز عاشقم
تا هنوز صبر می کنم...


