تبليغاتX
یادگار شب

"یا مَن لا يَصرِفُ السُوءَ الٌا هُو" هر چی تو کردی

 اشتياق


من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه انديشه ام انديشه ي فرداست
وجودم از تمناي تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب و بيدار است

هوا آرام،شب خاموش
راه آسمان ها باز
خيالم چون كبوتر هاي وحشي
مي كند پرواز

رود آنجا كه مي بافند
كولي هاي جادوگر گيسوي شب را
همان جا ها كه شب ها در رواق كهكشان ها
عود مي سوزد

همين فرداي افسون ريز رويايي
همين فردا كه راه خواب من بسته است
همين فردا كه ما را روز ديدار است
همين فردا كه ما را روز آغوش و نازش هاست
به هر سو چشم من رو مي كند فرداست
من آنجا چشم در راه تو ام ناگاه
تو را از دور مي بينم كه مي آيي

به هر سو چشم من رو مي كند فرداست
تو را از دور مي بينم كه مي آيي
تو را از دور مي بينم كه مي خندي
تو را از دور مي بينم که مي خندي و مي آيي

تو را در بازوان خويش خواهم ديد
سرشك اشتياقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تبسم هاي شيرين تو را با بوسه خواهم چيد
وگر بختم كند ياري
به آغوش تو اي افسونگر دهر
خواهم مرد
...
ولي افسوس...افسوس...هي افسوس
  

 


آب اگر چه بی صدا ترین ترانه بود
تشنگی ولی بهانه بود

من به خواب های کوچک تو اعتماد داشتم
چشم های عاشق تو را به یاد داشتم

می وزید عطر سیب
سمت خواب های ساده و نجیب

من به جستجوی تو
در هوای عطر و موی تو

رفت و آمد کبود گاهواره ها
زیر چتر روشن ستاره ها

تا هنوز عاشقم
تاهنوز صبر می کنم

ابر می رسد باد مویه می کند
چکه چکه از گلوی ناودان
یاس تازه می دمد

تا هنوز تشنه ام
تا هنوز تشنگی بهانه است
آب بی صدا ترین ترانه است

تا هنوز عاشقم
تا هنوز صبر می کنم...


 


 

|+| نوشته شده توسط پسر خاک در دوشنبه 24 دی1386 ساعت 10:45 |
 حافظ شیرازی
 

یه تفالی زدیم به حافظ
فقط چون زیاد بود نشد بیت بیت مرتبش کنم
همین جوری بخون

اصل نیته!


دلم جز مهر مه رويان طريقی بر نمی‌گيرد

ز هر در می‌دهم پندش وليکن در نمی‌گيرد

خدا را ای نصيحتگو حديث ساغر و می گو

که نقشی در خيال ما از اين خوشتر نمی‌گيرد

بيا ای ساقی گلرخ بياور باده رنگين

که فکری در درون ما از اين بهتر نمی‌گيرد

صراحی می‌کشم پنهان و مردم دفتر انگارند

عجب گر آتش اين زرق در دفتر نمی‌گيرد

نصيحت كم كن و ما را به فرياد دف و ني بخش

كه غير از راستي نقشي در اين جوهر نمي گيرد

من اين دلق مرقع را بخواهم سوختن روزی

که پير می فروشانش به جامی بر نمی‌گيرد

از آن رو هست ياران را صفاها با می لعلش

که غير از راستی نقشی در آن جوهر نمی‌گيرد

سر و چشمی چنين دلکش تو گويی چشم از او برگير

برو کاين وعظ بی‌معنی مرا در سر نمی‌گيرد

نصيحتگوی رندان را که با حکم قضا جنگ است

دلش بس تنگ می‌بينم مگر ساغر نمی‌گيرد

ميان گريه می‌خندم که چون شمع اندر اين مجلس

زبان آتشينم هست اما در نمی‌گيرد

چه خوش صيد دلم کردی بنازم چشم مستت را

که کس آهوي وحشی را از اين خوشتر نمی‌گيرد

سخن در احتياج ما و استغنای معشوق است

چه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمی‌گيرد

من آن آيينه را روزی به دست آرم سکندروار

اگر می‌گيرد اين آتش زمانی ور نمی‌گيرد

خدا را رحمی ای منعم که درويش سر کويت

دری ديگر نمی‌داند رهی ديگر نمی‌گيرد

باين شعر تر شيرين ز شاهنشه عجب دارم

که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمی‌گيرد

 


تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی،همت كن و بگو ماهي ها حوضشان بر آب است...

 

همين!

 

 

|+| نوشته شده توسط پسر خاک در شنبه 15 دی1386 ساعت 20:16 |